تبليغاتX
کوچه
فرهنگی.هنری.اجتماعی

 

درجاده مه گرفته گیلان رانندگی میکردم.درخلوت زمستانی جاده، صدای زنگ تلفن همراه سکوت سنگین داخل ماشین راشکست به آ رامی  کنارجاده

|توقف کردم. پیامک دفترانجمن نمایشنامه نویسان ایران بود،((رادی هم پروازکرد))من که دربغض وبهت این خبرتلخ وفاجعه باربودم برای لحظاتی ازماشین پیاده شدم نگاه ام به جنگل بود وبعد به دریاخیره شدم ،عجیب بود که دریک هوای مه گرفته آفتابی دریارا متلاطم دیدم،وبعدزیر لب زمزمه کردم ،،آن قاصد که قاصدک سبز بهاربود/گل دادومزده داد،زمستان شکست ورفت،،من هجرت هیچ پرنده عاشقی راباورنمی کنم بخصوص اگراین پرنده مهاجرابر مردی ازجنس اکبر رادی باشد .چراکه این مهاجرعاشق درچشم من قلندرقلندران اقلیم نمایشنامه نویسان و،،چخوف،،بومی نویس ایران است.زیراکه خداوند راگواه می گیرم که اوبومی ترین وبلندآوازه ترین وشرقی ترین پرنده عاشق ازاهالی هنراین مرز وبوم وازتبارمردم نجیب واصیل گیلان بود.به یاد می آورم روزی راکه به واسطه دعوت انجمن نمایشنامه نویسان ایران درتاترشهرهمه بزرگواران ادبیات نمایشی ایران حضورداشتن،درآن جمع ،اکبررادی ،فرامرز طالبی ،محمودطیاری ومن ازاهالی شمال کشوربودیم،واکبررادی درجمع اصحاب قلم ادبیات نمایشی بدون اغراق نادره مردی بود که یک سرو گردن بالابلندتربود،فرصتی پیش آمد تانظراستادرادرباره نمایشنامه ام جویاشوم ،باهمان متانت ولبخندملس همیشگی که درگوشه لبهایش دیده میشد به شانه ام زدوگفت،،منهم اگرداوربودم جایزه اول رابتو میدادم،،وقتی نگاه ناباورانه مرادید ادامه داد،،خب برای اینکه عطرعلف وجنگل وماسه وساحل ودریا تمام نمایشنامه ات راپرکرده وبرای اینکه ازاهالی شمال هستی ،فکرمیکنم که همین هاکافی باشه،،ازاستادخواستم بعنوان جایزه اجازه بدهد که درکنارش عکسی به یادگاربگیرم،وقتی که استاداجازه داد،پسرم نیما معطل نکرد واوهم آن لحظه قشنگ رادرزندگی هنری من جاودانه کرد. به باورهمگان اکبررادی نویسنده سترگ ادبیات نمایشی ایران رامی توان اعجوبه ایی نامید دراین زمانه عسرت ودرروزگاری که بعضی ازکشتی شکستگان اصحاب قلم برای نام ونان ونشان،درادبیات ازاین شاخه بآن شاخه می پرند پایمردی اودرعرصه درام نویسی ایران ماراشگفت زده میکند.بااینکه عمرهنرنمایشنامه نویسی دراین مرزوبوم به جنددهه نمی پاید،امادراین تاریخ اندک سال ادبیات نمایشی ایران، اوتنها ابرمرداین وادی بودکه جز برای نمایش قلم نزده است .اکبررادی بعنوان جدی ترین درام نویس ایرانی دربیشترآثارش از(روزنه آبی ))تا((شب روی سنگفرش های خیس ))قهرمانانی خلق کرده ،که شمایل های محوی ازچهره خوداوهستند.از((روزنه آبی))تا((درمه بخوان))که وقایع آنهابه پیش ازانقلاب مربوط است وحتی نمایشنامه ((پلکان))که به اواخر حکومت پهلوی می پرذازد،من حتی پارافراترمیگذارم ومی گویم پیش بینی های رادی دربعضی از نمایشنامه های قبل 57 نوشته شده اش ازصدای گامهای انقلاب دربهمن 57همانند پیش بینی های همتای خویش آنتون چخوف درنمایشنامه ((دایی وانیا))درارتباط باانقلاب اکتبر شوروی سابق بوده است.نمایشنامه های افول،محاق،مسافران،مرگ درپاییز،ازپشت شیشه ها،ارثیه ایرانی،صیادان،لبخند باشکوه آقای گیل،منجی درصبح نمناک،هاملت باسالد فصل،وملودی شهربارانی، بترتیب ازسال 1343تابه امروزچاپ واجراگردیده است وهدف نگارنده ازردیف کردن آثاراکبررادی بیشترباین دلیل است که بگویم اکبررادی درقلمرونمایشنامه نویسی معاصرایران به یک معنی تاریخ نویس نیز بوده است البته بااین توضیح که درمجموعه آثاراودرمقاطع مختلف تاریخی ،واقعیت های زمانه به شکل هنرمندانه ثبت گردیده است که هراثرنشان ومهرتاریخی خودرادارد واکبررادی نویسنده ایی استکه دراین بسترباتیزبینی وواقعگرایی ونکته سنجی وبابررسی زندگی خانوادگی،روابط اجتماعی ونیز طرح شخصیت های متنوع درشرایط خاص گذرگاه ها وبزنگاههای تاریخی واجتماعی کاری کرده است کارستان که به اعتراف همه منتقدین آثارش کاربسیار سترگ ومشکل وپیچیده ای رادرعرصه نمایشنامه نویسی ایران رقم زده است. برآیندنگارنده ازمجموعه آثاراکبر رادی این است که اوازمعدودنویسندگانی است که واقعیت های زمانه خودرابه حقیقت تاریخ گره زده است وقدرتمندانه توانسته است بافرازوفرودی که درآثارش بوجود آورده است توانسته یک تنه تاترمعاصرایران رابه یک سند تاریخی تبدیل کند،که این خودکاری سترگ وشگرف است!بگذارید مطلب راباخاطره ایی اززبان استاد  رادی بپایان برسانم ایشان می گویند که اولین بارنمایشنامه ((روزنه آبی ))رابرای احمدشاملوخواندم وایشان بسیارپسندیدن وجالب است که هیچ ناشری زیربارچاپ آن نرفت.تقدیراین بود که یگانه گوهر ادبیات نمایشی ایران ،اکبررادی دراولین روزهای زمستان86  درساعت چها ر،یک صبح نمناک دربیمارستان پارس ماراتنها بگذارد و تبدیل به یک نام در حافظه تاریخی  نمایشنامه نویسی ایران گردد.هرگزمباد که زبان وذهنم برای او وازه رفتن راواگویه کند،چراکه ایمان و اعتقادم براین است که "هنرمندان ونویسندگان زندگان همیشه تاریخ اند"

تنکابن—زمستان 86

 

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 18:41  توسط صفرعلی اوجانی  | 

 

اول صبح یک روز آغشته به برف ، دخترکم، دوان دوان و پریشان، خودش را توی آغوشم رها کرد،قلب طپنده وهراسان اش خبر یک حادثه را می داد.می شد حدس زد، سرمایی راکه باخودش به زیر لحاف آورده است ،ازترسی باشد که برجان ورواتش چنگ انداخته.اجازه دادم تا دقایقی برای احساس امنیت سینه ام بسترش باشد.

درآرامش بعداز توفان اش، لب به سخن گشود :

بابا جون ؟

جان دل بابا.

مگه شما نگفتید که ،توی  این روزهای سخت وتوانفرسای برفی به پرندگانی که به ما پناه می میآورند مهربانانه برخورد کنیم و براشون آب ودونه بپاشیم ؟!

آره دختر گلم ،وظیفه انسانی حکم می کند که ، توی این شرایط برف ویخبندان به همه نیازمندان کمک کنیم ،حتی به پرندگان وچرندگان .

پس من...

-بله من شاهدبودم، که تودرتمام این روزهای استخوان سوز، باریزریز کردن نان پسمانده های شام ونهار، به این وظیفه انسانی عمل کردی،حالا مگه چه اتفاقی افتاده؟!

-هیچی ،دیشب تو خواب می دیدم که بچه های همان پرندگان دوره ام کرده اند وبامنقارشان دارند صورت منو خونین ومالین می کنند!

نه عزیزم، چرا تو!

- می گفتن توباعث کشته شدن پدرومادرهای ما شدی؟! ،                                                    -نگو دخترم ،اصلا چرا تو،نکنه اشتباه میکنی؟                                                      .  راستی بابا آب به آسیاب دشمن ریختن یعنی چه ،گنجشک ها ، درحین کندن گوشت های صورتم اینم می گفتن!؟

درحالی که از جمله آخرش خنده ام گرفته بود گفتم :

-ماشااله باین بچه گنجشک های فیلسوف وباسواد! ولی مطمئنم که این جمله آخری را ازبحث دیشب منو مامانت باخودت به رختخواب برد ی!

-خب بقول شماومادر،مگر خواب،نباید رویایی ازبرآیند اعمال ورفتارروزانه مان باشد؟

تاحدودی ،...(چه موجود عجیبی است این دخترک من ،چیزهای خیلی ساده ای می گوید،اما حرف هایش مثل پاکتی است که حرف های دیگری داخل آن هست!).. حالا منظور؟

-خب منظورم مثل روز روشنه،مگر من جز کمک به پرندگان کار دیگه ای انجام دادم ؟

-درسته،اما من یک حدس هایی دارم میزنم،وآن اینکه شما بدون اینکه بخواهی به کس دیگری هم کمک کردی ،اما به کی ؟

-پرندگان گرسنه .؟

-پرندگان و آقای تازی همسایه طبقه اول !

متوجه منظورتان نمی شوم!

-روشنه دخترم ،شما برای پرندگان ریز ودرشتی که از شدت گرسنگی و سرما ازجنگل به شهرزده بودن ،توی باغ پشت خانه دانه می پاشیدی .

-..وآقای تازی همسایه طبقه اول آنهارا شکار میکرد،به قول بچه گنجشگ فیلسوف .

-آب به آسیاب دشمن،خوب فهمیدی دخترم.

-ولی پدرجون، خداوند منو نبخشه، اگرقصدم این بوده باشه !

من باور میکنم.

-ولی،من نمی تونم این دوقضیه رو به هم ربط  بدهم!؟

-روشنه عزیزم،درهفته دوم برف ویخبندان که ما گاز وبرق مان قطع بود ورفتیم خانه عزیز جون،اون پرندگان بی پناه بدلیل دانه پاشیدنهای تو،مثل قضیه سگ پاولوف شرطی شده بودن ،بامید سخاوت دستهای مهربان توآمدند،اما بجای دانه های نان وبرنج تو ،گلوله های سربی آقای تازی نصیب شان شد،به همین سادگی!

-میگم بابا ،یادت میاد یکی ازهمان شب ها یک کاسه فسنجان از طبقات برای ماآوردند؟                                                                                                                      - آره                                                                                                                         و مادر گفت بگذارید برای نهار فردا،اما شماهمان لحظه یکی یک قاشق گذاشتید،توی دهان من ومامان وبعدگفتین ....

-گفتم، بقول ما تنکابنی ها:همسایه کاسه،لب ترکنه،اما شیکم ،سیرنکنه.،.

-آره همین بود،نکنه...همسایه کاسه...ازگوشت همان بی چراکشتگان...(درباور ترد وشکننده دخترکم فاجعه تکوین یافته بود،درحالی که چشمان نمناک اش را روبه آسمان دوخته بود،ازته دل کوچک اش نالید که:)آقای تازی همسایه طبقه اول: الهی به حرمت مظلومیت ،اون بچه گنجشکهای بی پناه وبی مادر،گوشت واستخوانت تبدیل به فسیل ،وقلب وزبانت ازسنگ بشه.

(باتهوعی که برپیکر کوچکش مستولی شد باعق جگرسوزی ،انگارهمه آنچه راکه تا به امروزخورده بود توی رختخواب قی کرد.)

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 18:24  توسط صفرعلی اوجانی  | 

 
از پنجره به باغچه کوچک خانه نگاه کن ، اگر در سرمای بیرون پنجره گل کوچکی روییده ، بدان که نوروز و بهار در راه است.
حلول نوروز باستانی و بهار
معجزه تولد زندگی
بر شما مبارک
 
 
عکس از :نیما اوجانی
 
+ نوشته شده در  87/01/04ساعت 23:24  توسط صفرعلی اوجانی  |